سلام به دوستای گلم
حالا که خونه تکونی رو شروع کردیم و دیگه داره تموم میشه بهتر یه سر کوچولو
به خونه دلمون بزنیم اگه گرد کینه دلخوری بی تفاوتی ایینه شیشه ای
دلمونو پوشونده تمیزش کنیم. با چی؟ با گذشت مهربونی و توجه...
نذاریم لحظه سال تحویل وقتی داریم دعا میکنیمو یکی یکی
ادمای دورو برمونو یادمون میاد ازشون دلگیر باشیم و به جای دعا ...
پس تا وقت داریم تموم دلخوریهارو بریزیم بیرون با هم اشتی کنیم
اخه زندگی اینقد کوتاهه که وقتی واسه این کارا نداریم
بذاریم باهم بودن به جای دور از هم بودن لحظه هامونو لذت بخش تر کنه
حالا من یکی از همون ادما از همه هر کسی که ازم ناراحتی ای داره
معذرت خواهی می کنم دسته همشونم میبوسم از همشونم میخوام
به حرمت این روزای قشنگی که پیش رو داریم بزرگی
کنند واز سر کم لطفیهای من حقیر بگذرن ...


(( خانه دوست كجاست؟ )) در فلق بود كه پرسيد سوار
آسمان مكثي كرد
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها
بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:
(( نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبز تر است
و درآن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است.
مي روي تا نه آن كوچه كه او پشت بلوغ، سر بدر مي آورد،
پس به سمت گل تنهايي مي پيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني
و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد.
در صميميت سيال فضا، خش خشي مي شنوي:
كودكي مي بيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي پرسي
خانه دوست كجاست. ))
زندگی به من اموخت:
هیچ وقت به کسی دل نبندم چون این دنیا انقدر کوچیکه که دو تا دل توش جا نمیشه
اگه دل بستم ازش جدا نشم چون این دنیا انقدر بزرگه که دیگه پیداش نمیکنم !!!
میشه مثل یه قطره اشک خیلی هارو از چشمم بندازم ولی هیچ وقت نمیتونم جلوی
اشکی رو بگیرم که با رفتن بعضی ها جاری میشه !!!
غرورم رو بخاطر کسی که دوسش دارم بشکنم ولی دل کسی رو بخاطر غرورم نشکنم !!!

یکی یکی میرفتیم و کاتب سرنوشتمونو با خطی زرین مینوشت نوبت که به من رسید قلم از قلمدان افتاد و شکست کاتب اهی کشید و با خط تیره و تار نوشت:
اسیر سرنوشت !!! هنوزم وقتی سوز اهی رو که کاتب کشید یادم میاد تموم وجودم میسوزه ولی رسم دنیاست که " هرگز نمیشه سرنوشت رو از سر نوشت"... !!!

24 سال پیش یه همچین روزی 1 کوچولو به دنیا اومد
حالا اون کوچولو 25 ساله شده بزرگ شده نه خیلی...!!!
ولی بزرگ شده امروز اومدم تولد کوچولوی 25 سالمو تبریک بگم
زندگیم تولدت مبارک

من اگر اشک به دادم نرسد مي شکنم
اگر از ياد تو يادي نکنم مي شکنم
بر لب کلبه ي محصور وجود،
من در اين خلوت خاموش سکوت،
اگر از ياد تو يادي نکنم، مي شکنم
اگر از هجر تو آهي نکشم، تک و تنها،
مي شکنم به خدا مي شکنم...

از خودم میپرسم :
تو کجایی ای دوست...؟؟؟
هیچ ات نیست به جای...
و من اینجا تنها...
پر ز تنهایی و افسوس و غمم...
و در این تنهایی من و یک خاطره از تو باقی است...
که در آن میخندیم...
و چنین است که اندیشه کنان میپرسم:
" معنی خنده دیروز کجاست؟ "

"کودک"
کودک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم حالا که بزرگ شدیم
چقدر دل تنگیم ...
کاش همون کودک بودیم که حرفهایش را از نگاهش میشد خواند.
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نخواهد شنید و دل خوش کرده ایم
که سکوت کرده ایم.
سکوت "پر" بهتر از فریاد "خالی" نیست؟
فکر میکنیم که کسی هست که سکوت مارا بشکند اما افسوس
که انتظار بی فایده است.
انقدراز گذشته ات سر افکنده ای که نمیتونی به اینده بیاندیشی و
انقدر صهبای نفس سر کشیدی که جایی برای خدا نگذاشتی!!!
چه شد که دل پاک آمدی و رو سیاه خواهی رفت ؟
حال تویی و روزنه امید به بخشش پروردگارت !!!
اویی که سالها فراموشش کرده ای اما او باز هم تو را میخواند !!!
دوستت دارم
نه تنها براي انچه هستي
بلکه براي انچه هستم هنگامي که با توام
دوستت دارم
نه تنها براي انچه از خود ساخته اي
بلکه براي انچه از من ميسازي
دوستت دارم
براي بخشي از وجودم که تو شکوفايش کردي
دوستت دارم
چون دست بر دل فسرده ام مينهي
زنگارهاي بي ارزش و بي مقدار را به سويي مينهي
و نور ميتاباني بر گنجينه هاي پنهاني که تا کنون در ژرفا مانده بود
دوستت دارم
چون ياريم ميدهي
که از تخته پاره هاي زندگي
نه يک کپرکه معبدي در خور بنا نهم
کمک ميکني که کار روزانه ام نه يک سرشکستگي
بلکه ترنم ترانه اي باشد
دوستت دارم
چون يش از هر کيش و اييني به رويش من ياري ميرساني
دوستت دارم
اي جاودان ترين معبود....

نميخواهم بدانم پس از مردن چه خواهم شد
نميخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازد
گلويم سوتکي باشد بدست کودکي گستاخ و بازيگوش
و او يکريز و پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد
و فرياد گلويم گوشها را بر ستوه ارد
وخواب خفتگان اشفته و اشفته تر سازد
و گيرد او بدين ترتيب تاوان سکوت و انتقام اختناق مرگبارم را...
گفت:شکست یعنی تو یک آدم در هم شکسته ای.
گفتم:نه.شکست یعنی من هنوز موفق نشده ام.
گفت:شکست یعنی تو هیچ کاری نکرده ای.
گفتم:نه.شکست یعنی من هنوز چیزی یاد نگرفته ام.
گفت:شکست یعنی تو یک آدم احمق بوده ای.
گفتم:نه.شکست یعنی من به اندازه کافی جرات و جسارت داشته ام.
گفت:شکست یعنی تو دیگر به آن نمیرسی.
گفتم:نه. شکست یعنی من باید راهی دیگر به سوی هدفم انتخاب کنم.
گفت:شکست یعنی تو حقیر و نادان هستی.
گفتم:نه.شکست یعنی من هنوز کامل نیستم.
گفت:شکست یعنی تو زندگیت را تلف کرده ای.
گفتم:نه.شکست یعنی من بهانه ای برای شروع کردن دارم.
گفت:شکست یعنی تو دیگر باید تسلیم شوی.
گفتم:نه.شکست یعنی من باید بیشتر تلاش کنم...

باز در کوچه باغ خاطره ها ذهن من یادی از گذشته ها نمود.
تا حصار بلند بعد زمان مرغ طبعم دوباره بال گشود...
دیدم آنجا شکوه عهد قدیم که طبیعت چه خوب و زیبا بود...
دیدم آنجا پهنای امید که به هر رهگذر شکوفا بود...
شهر آرام و خنده ها بر لب...همه دلها پر نشاط و امید...
آسمان صاف و ماه تابان هم بر سر شهر نور میپاشید...گرگ و بره کنار هم بودند...
هر کجا چشمه سار آبی بود...زنجیر عدل آویزان بود...گر سوالی یا جوابی بود...
در گذشته مرور میکردم گرچه آنهم یکی سرابی بود...
مست آن لحظه های خوش بودم...لیک آنهم خیال و خوابی بود...
غرق دریای فکر خود بودم...که زمان همچنان شهاب گذشت...
یاد آن لحظه های شادی بخش...کامدو زود با شتاب گذشت...
همچو تسبیحان زاهدان ناگاه...رشته ء فکر من از هم بگسست...
حیف آن خاطرات عهد قدیم همچنان اسب تیزپا بگریخت...
باز برگی ز شاخه ای افتاد...بازمرغی ز لانه اش کوچید...
جای آن جانخراش خاری چند...روی دیوار خانه ها رویید...
شهر فریاد از گلو سرداد ...باد توفید و شاخه ها بشکست...
دستها شود در آستین پنهان...نوشخنده به روی لب یخ بست...
ماه هم این طلایه دار پگاه...خسته از راه گشت و کرد درنگ...
پای اندیشه های انسان هن در بیابان فهم خورده به سنگ...نه دگر برگ بر درختی ماند...
نه دگر مرغ بر درختی خواند...
آسمان هم به پاس این احساس قطره اشکی ز چشم خویش افشاند...
![]()



